|
قطار كه آهن بر آهن ميسايد قصه جديدي آغاز ميشود. قصهاي كه ماخواستهايم. خواستهايم و در مسير افتادهايم. زندگي يعني همين. مجموع انتخابها. افت و خيز دارد لابد. قصه بدون افت و خيز كه قصه نميشود. نروي، بزرگ نميشوي. بزرگ نشوي، زندگي را نميفهمي. لهجهها را معنا نكني، هرگز نميتواني ديوار بين دلها را فرو بريزي...
صداي پاي زاگرس
قطار كه آهن بر آهن ميسايد قصه جديدي آغاز ميشود. قصهاي كه ماخواستهايم. خواستهايم و در مسير افتادهايم. زندگي يعني همين. مجموع انتخابها. افت و خيز دارد لابد. قصه بدون افت و خيز كه قصه نميشود. نروي، بزرگ نميشوي. بزرگ نشوي، زندگي را نميفهمي. لهجهها را معنا نكني، هرگز نميتواني ديوار بين دلها را فرو بريزي.
رازي است در اين سفر. رازي است در اين كوپهها. رازي است كه به سوي جنوب ميروي. جايي كه از لرستان شروع ميشود و به خوزستان ختم ميشود. قصههاي ساده در سايهسار وحشي بلوطها.

سوت قطار كه بلند ميشود. شايد تمام ايستگاه برود. شايد تمام ايستگاه بماند. بستگي دارد به تكتك مسافران قطار. براي ما هم ميرود و هم ميماند. خودمان خواستهايم قصهاي به قصه زندگيمان اضافه كنيد. معني اين سفر غير از اين نميتواند باشد.
قصه را ميشود زميني هم شروع كرد. پا به پاي جادهها شد. اين دو مسير در يك نقطه به هم ميرسند، به هم رسيدني. بنابراين اگر با جاده همسفر ميشوي وعده ما ساعت يكي شدن. حالا جاده را همقدم شو و خود را به دورود لرستان برسان. جاده خود تو را به سپيددشت ميكشاند. به سپيددشت كه برسي دنيايي از مهربانيها به رويت آغوش باز ميكند. بدون هيچ رنگ و لعابي. ناب طبيعي. وحشي مثل جنگلهاي بلوط. ساده و بيريا مثل چشمه سارهاي لرستان. اما بدون امكاناتي درخور. زندگي اينجا راه به جنگل دارد و از چشمهها سيراب ميشود. اينجا به صداي اهالي كه گوش دهي زندگي را سواي همه امكاناتي در قالب دوبيتيهاي پرسوز و گداز برايت به تصوير ميكشند.

اينجا همه چيز لالايي دارد. ساده ميخندند. سخت گريه ميكنند. تابلويي كه از جادههاي روستايي ما را به سوي صداي پاي آب يكي از زيباترين آبشارهاي كشور ميكشاند، سالهاست كه رازدار عشاير كوچرو است. سرزمين پرستوهاست. فصل كه عوض ميشود راه كوچ ميگيرند. همه چيز را ميگذارند و ميروند. سبكبال. زندگي در سفر سبكبارترين زندگي است. بنابراين هيچ وابستگي نيست. هرچند هيچ از عشق به وطن و زمين كم نميشود. مگر نه اينكه زندگي مرد عشايري خلاصه ميشود در زمينش، تفنگش و زنش. اما اينجا كسي ترس ازدست دادن خانمان خويش ندارد. سال ديگر همين جا. دوباره چادرها را به پا ميكنند. اجاقها شعلهور ميشود. وعدهاي است هرساله. بنابراين ترسي نيست. جز چشماني كه نگران است سال ديگر همين جا به زمان وعده هميشگي، او نباشد. براي همين است كه شادترين آوازها در اين جادههاي پرو پيچ خم خاكي بغض دارد. بوي جدايي ميدهد. هميشه مسافر بودن يعني همين.

از جاده كه گذر ميكني زندگي ساده و بيآلايش را ميبيني كه زير سياهچادري بافته شده از موي بز، مأوا گرفته است. خستگيات را به زير سياه چادر ميكشاني. نميدانم نمنم باران بيخبر كه ميرسد، آسايشت را دوچندان ميكند. زماني كه آرام آرام از ميان چادر روي چشمهاي خسته ميريزد. اينجا مهمان، غريبه و آشنا ندارد. مهمان است و قدمش ميان دو تخم چشم نه هيچ جاي ديگر. بهترين جا و بهترين غذا براي اوست. آنقدر كه تو از فراموش شدن كودكاني كه خيره به تو نگاه ميكنند خجالت ميكشي، اما مهرباني اينجا آنقدر زياد است كه خود را فراموش ميكنند، هرچند تو براي آنها هميشه شهري هستي. فاصله داري. براي همين هيچ از تو نميخواهند اما هرچه دارند ارزانيات ميكنند. كنار سياهچادر سايباني درست كردند كه روي آن دو مشك وجود دارد يكي مشكي پر از آب چشمه كه در فاصله نهچندان دور از چادر ناز ناز و عروسوار نقره روي نقره ميريزي و راه رودخانه ميگيرد و مشك ديگر لبريز از دوغ تازهاي كه عطش جان را فرو مينشاند.
معمولا از هم فاصله دارند. هركسي در سايهسار درختي آرميده است. اينجا گاهي صداي خنده در ميان جيكجيك پرندگان گم ميشود. فاصلهاي بين آنها و طبيعت نيست. سختجان هستند و سختكوش. زن و مرد ندارد. اما فقير دارند تا دلت بخواهد.

دلت ميسوزد از دمپايي كهنه و لنگه به لنگه دختري كوچك با لپهاي گل انداخته. آفتاب در كار پوست آنهاست. براي همين است كه اينجا چينهاي صورت چند برابر سن واقعي آدمهاست. اما براي تو كه آمدي دمي آسوده باشي، آنقدر اينجا بكر هست كه هيچ جز زيبايي در ذهنت نميماند. سبزي و خرمي. صداي پرندگان. چوپاني و ني آوازش. گلهاي و سگي سمج. لبخندي كه به هيچ روي از روي لب پاك نميشود. نخستين نگاه به طرح لبخندي روي لبها پيوند ميخورد.

به روستاي «چنارگريت» ميرسي. براي رسيدن به آبشار بيشه بايد اين مسير را بروي. قصه مردمانش را بشنوي. مهربان و دلباز مثل تمام جادهاي كه آمدهاي. زنان پوشيده در لباسهاي محلي. سربندهاي رنگرنگ. رنگ تيره را نميپسندد. اينجا رنگهاي تيره خاص افراد پير روستاست. آن هم نه سياه. بويژه اگر مراسم عروسي در روستا باشد از ديدن هيچ كس با پيراهن سياه خوشحال نميشوند. نميفهمند شهريها چرا آنقدر به لباس سياه علاقه دارند. آنقدر كه متوجه نميشوند به عروسي ميروند. پيشينه كهني دارند اين مردم. پيشينهاي پر از مبارزه با زندگي سخت. به روزگار سختي از اسب افتادهاند اما از اصل هرگز. چنارگريت. جز اين است كه در سايهسار سبز چنارها زندگيها آشيانه كرده و لانه ساخته است. روستا را كه پشت سر بگذاري تازه ميشود جنگلهاي انبوه اشترانكوه. جاده پيچ ميخورد در ميان سبزي و سرزندگي. رودخانهها كم آب اما هميشه روانند. زمزمهاند اما هميشگي. داري به وعدهگاه نزديك ميشوي. همينجايي كه قرار است ما و شما يكي شويم. همسفران جاده و مسافران قطار تهران خوزستان. پيچهاي سبز در سبز و وحشي را پشت سر كه بگذاري به پل عظيمي ميرسي با ارتفاع 30 متر. خيره ميشوي. در نگاه اول پل ورسك سوادكوه در ذهنت باور ميزند. ستبر و بلند. به همان تاريخ هم ساخته شده است.

اما اينجا ايستگاه بيشه است. منطقهها و محلهها اينجا از طبيعت نام ميگيرند و بيشه چه ميتواند باشد جز جنگلهاي انبوه تو در تو بلوط و چنار. اينجا ايستگاه راهآهن بيشه دورود است. همانجايي كه ما منتظر شما هستيم. قطار روي ريل زندگي كه آرام ميگيرد پياده شويد و با ما يكي شويد. هواي روستاي بيشه را ميكنيم. نسيم خنك، هرچه خستگي را از تن و جانمان به در ميكند. نسيم خنكي كه از ميان درختان و از دل رودخانه به پيشواز ذهنهاي خسته از شلوغي وسينههاي سوخته از دود و دم ميآيد. نفس ميكشيم زندگي را. نفس بلند و عميق. زنده ميشويم. زنده ميشويد. هيچ خستگي نيست. ساعتها گذر از جادهها بايد خستگي را در تن و جانمان كوفته باشد اما نيست. هواي پرواز داريم. ميخواهيم بدويم. پل بيشه مقصد مسافران بسياري است. بنابراين ايستگاه عادت دارد به چهرههاي جديد. چهرههايي كه به دنبال جايي دنج ميگردند. آناني كه فرار ميكنند. آنهايي كه ميخواهند دمخور طبيعت شوند. هركسي قصه دارد به فراخور حال. بيشه در گذر سالها يادگرفته است مهربان باشد و ساكت و شنوا. بيشه را به پايين دست كه بكشاني و از يك پل فلزي پيادهرو هم، تازه قصه رودخانه سزار جان ميگيرد.

سزار از دو رودخانه كوچك جان ميگيرد. صداي پاي آب. خوني كه در رگ طبيعت ميخزد سرخ ميآفريند و سبز. سزار نامي آشناست براي لرستانيها و مسافران اصفهاني. اصفهانيها و خوزستانيها. چهارمحال و بختياري هم. سزار پر خروش است. موج روي موج مياندازد. در رگ تشنه سپيددشت جاري ميشود. سپيددشت را سيراب ميكند. آبشار بيشه را ميسازد، بعد سر به سوي خوزستان مينهد و با دز يكي ميشود.
دمي آرام شو. بگذار پاهايت تو را به هرسو كه ميخواهند، بكشاند. بيشه پر درخت را يكي شو تا صداي خروشهاي آبشار بيشه در گوش جانت طنين بيندازد. به ناگاه همه شلوغيها از تو دور ميشود. نگرانيها رخت برميبندد. به هواي آبشار آمدي اما حيات وحشش را از دست نده. جنگلهاي بلوط پر از زندگي وحشي حيوانات است. از سنجابهايي كه با سرپنجههاشان بلوطها را در دل زمين ذخيره ميكنند تا پرندگان شكاري چون باز و عقاب. گرگ و روباه هم در اين جنگل زندگي ميكند. بيشه است ديگر. دنبال معني ديگري نبايد باشي.

آرام قدم بردار. رديف سبز درختان را يكي يكي پشت سر بگذار. كمي پايينتر و در گذر از بيشههاي پردرخت، آبشار بيشه خروشان و باصلابت قامت سپيدش را در لابهلاي سبزي درختان به رخات ميكشاند. تازه ميشوي. نو. سبك ميشوي. ميتواني همين الان پرواز كني. صداي توفندهاش را به گوش جان ميكشي. خيزش هرچه بلندتر و پرخروشتر بهتر. آبشار ارتفاعي 48 متري از بلنداي هميشه سبز درختان را به پايين ميكشاند و در پاي درختان ميخزد. بيشتر از مهمانان كه چادر به سايهسار درختان كشيدهاند كودكان و نوجوانان روستاي بيشهاند كه خود را بدون هيچ ترسي از صخرههاي لغزان و سبز به بلنداي آبشار ميكشند و شيرجهزنان به دل حوضچه پايين آبشار ميپرند. صداي خنده آنها كم نيست اما صداي آبشار بلندتر است. اينجا مهمان از همه سو دارد، اما بيش از هركسي تهرانيها و اهوازيها را به سوي خود كشاندهاند. هرچند براي اينكه شرايطي در خور پيدا كند به توجه بسيار زياد مسوولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري نياز دارد، اما بيتوجهي را هم شايد بتوان يكي از دلايل بكر و دست نخوردگي اين بخش از كوههاي زاگرس دانست.

زهرا كشوري/سايت رسمي مجيد اخشابي
کلمات کليدي : ایران،ایرانشناسی،زاگرس،لرستان
|